قند عسل مامان و بابا

1

مهرماه 97، بهترین ماه خدا

پسرم ، عزیز دلم ، نفسم بازم یک ماه مهر دیگه رسید ، ماه عشق ، ماه معجزه، ماه زندگی، ماه رنگارنگ و زیبا، تو این ماه برای من اتفاقای قشنگی می افته که مهمترین آن تولد عزیز دلم، گل پسرم و معجزه بزرگ خدا برای منه، خدا رو سپاسگذارم برای اینکه زنده بودم و یکسال دیگه در روز تولد پسرم در کنارش بودم ، و بهترین روز رو همراه با عزیزانش براش رقم زدیم ، قرار بود تولدت تو خونه مامانی بگیریم ولی از آنجاییکه برنامه هامون همه جور شد ، همه رو دعوت کردیم به خونه جدیدمون و اولین تولد در سن 9 سالگی رو تو خونه جدیدمون جشن گرفتیم ، پسر مامان امسال تم پرسپولیس رو انتخاب کرده بود و همه چیزش و قرمز انتخاب کرده بود ، ماشالله پسرم برای خودش مردی شده و در همه چ...
4 آبان 1397

پاییز96

عزیز دلم ، گل پسرم ، تاج سرم پاییز هر سال برای من بهترینها رو همراه داره ، چون توی این فصل بهترین اتفاق زندگیم که تولد گل پسرم هست رخ داده، مرسی خداجونم بخاطر هدیه قشنگ ، خدا رو شکر عزیزکم تولد امسالت همه عموها و عمه ات به خونه ما آمدن، خیلی خوش گذشت یه جشن مفصل با کلی کادوی قشنگ، یه کیک خوشگل دیگه هم خریدی و خونه مامانی رفتیم و اونجا هم با خاله ها و دایی مهدی یه تولد خوشگل گرفتیم و کلی کادو خوشگل هم نصیبت شد، خلاصه ماه مهر برای من بهترین ماه هست ، گل پسرم امسال 8 ساله شده و به کلاس دوم رفته ، معلم امسالت خانم شکیبا منش خیلی دوست داره میگه بهترین شاگرد کلاسش هستی و میگه متین جون مثل اسمش با وقار و بامحبت هستش، خدا جون ممنونم ازت ...
5 آذر 1396

تابستان 96

متین عزیزم ، گل پسرم تاج سرم ، این خاطرات زیبای کودکی توست که مامان تا حدودی از آن را برات مینویسه تا شاید در بزرگی شیرینی دوران کودکی رو یادت بیاره ، عزیز دلم، سال 96 را با کلی انرژی و شوق و ذوق شروع کردیم سالی پر از هیجان و اتفاقای خوب بود از اول سال تا به امروز و نفهمیدیم چطوری گذشت، گل پسر مامان بعد از اینکه مدرسه اش تموم شد کارنامه درخشانشو گرفت و همه رو خیلی خوب گرفته بودی که شرکت بابا مجید برای این کارنامه بسیار خوب متین 150 هزار تومان کادو داد ، که جایزه ما هم برای قند عسلم یه دوچرخه خوشگل بود بعد از اون مامان آمنه درگیر امتحانای دانشگاه شد که همزمان خونه دوران کودکی متین جون هم فروش رفت ،چون بابا چند وقتی بود که قصد داشت خونه رو ...
27 تير 1396

نوروز 96

آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب                  با صد هزار نزهت و آرایش عجیب بهار طبیعت از راه رسید و صحنه ی جهان آیینه نمای قدرت خداوندی گردید. فرا رسیدن فصل شادی بخش و نشاط آور بهاران و حیات دوباره ی زمین که نشانه ای از قدرت و رحمت الهی است بر همگی مبارک. عزیز دل مامان سال نو تو هم مبارک، خدا رو شکر که یک سال دیگه بزرگتر شدی و جشن نوروز رو با هم بودیم ، خدایا از همه لطفی که به ما داری ممنونم عزیز دلم عید امسال مثل هر سال پر از شوق و شعف بودی مثل هرسال شوق داشتی برای خرید ماهی ، حاجی فیروز و سبزه.... که به همشون هم رسیدی ، سفره هفت سین رو ب...
27 فروردين 1396

خاطرات چند ماه اخیر

عزیز دل مامان، تو این مدت مامان مشغول درس خوندن بود فرصت پیدا نکرد که خاطرات قشنگتو، تو وبلاگ بزاره ، ولی مهمترین و قشنگترینشون و برات می نویسم ، متین مامان ، کلاس اولی باهوش مامان هر روز یک حروف یاد می گیره و میاد جمله های قشنگ برام میسازه، تو دیکته ماشالله گل پسرم همیشه به قول خودش خ خ می گیره از روند درس خوندش هم من هم بابا مجیدش خیلی راضی هستیم و خدا رو شکر می کنم ، گل پسرم آقا معلمش و خیلی دوست داره هر روز که از مدرسه میاد از حرف های آقای حمزه لو صحبت می کنه خودش هم قش قش می خنده، نا گفته نماند که در کلاس موسیقی هم ماشالله خیلی پیشرفت داشته در تاریخ 16 آذر هم کنسرت ویلون داشت که برای اولین بار جلو جمعیت با ویلون آهنگ (ترن) رو اجرا کرد ...
2 بهمن 1395

تولد هفت سالگیت مبارک

عزیزم،نورچشمم،پاره تنم... توآمدی با لبخند شیرینت،باگرمای دلپذیرت،بانگاه بی نظیرت. چگونه برایت از شادیم بگویم؟ازشوق دیدارت...از لحظه تولدت... توآمدی وبه زندگیمان رنگ تازه ای دادی...چونان رنگ گلهای بهشتی با عطری دلاویز وبه غایت مدهوش کننده... عظمت پروردگار رادرظرایف وجوددوست داشتنی ات می جوییم وخداراباتمام ذرات وجودمان می ستاییم... متین مامان تو یه روز زیبای پاییزی بدنیا اومد و با اومدش برکت و شادی و خوشی رو به زندگی مامان و باباش هدیه داد، عزیز دلم امسال روز تولدت مصادف با محرم بود، ولی بازم به خاطر دل کوچلو متینم یه جشن کوچلو براش ترتیب دادیم، از صبح روز تولدت فقط منتظر ماشینی بودی که بابا قولش داده بود برات بخره، بعد هم یه جعبه شی...
27 مهر 1395

کلاس اول

متین مامان ، گل پسرم، تاج سرم بالاخره کلاس اولی شد. متین مامان اولین روز شروع مدرسه مامانش از زیر قرآن ردش کرد، براش کلی دعا کرد بعد همراه معین راهی مدرسه شد، موقع کلاس بندی متوجه شدیم که گل پسرم کلاس آقای حمزه لو افتاده از اونجایی که متین مامان تا حالا معلم مرد نداشت، با یه استرس خاصی و نگاه نگرانی رفت سر کلاسش و به من میگفت کلاسم و عوض کن معلم خانم بذار، مامانش هم رفت با مدیر مدرسه صحبت کرد که کلاسش و عوض کنه مدیر هم موافقت کرد اما زمان زنگ تفریح متین مامان نظرش کلا عوض شده بود میگفت معلمش و خیلی دوست داره و نمیخواد کلاسش و عوض کنه تو کلاسش هم سه تا از دوستای پیش دبستانیش بودن ( طاها و آرتین و مازیار) خلاصه اینکه با مع...
12 مهر 1395

مسافرت تابستانی

عزیز دل مامان، امسال تابستون انقدر که درگیر کلاس کاراته و موسیقی بودی و چون چند وقت بود که بابا مجید ماشینشو فروخته بود ، فرصت نکردیم یه مسافرت خوب بریم ، تا اینکه روز جمعه بابا مجید گفت تا جاده یکطرفه نشده زود بریم شمال ، من و تو هم انقدر سریع وسایل و جمع کردیم نفهمیدیم چطوری سوار ماشین شدیم، دائما هم تو راه دعا میکردی جاده باز باشه ، از اقبال خوبت هم به موقع رسیدیم و از جاده چالوس که اونروز خیلی هم شلوغ بود رفتیم، یه آدرسی از دایی مهدی پرسیدیم و رفتیم همون جا شب اتاق گرفتیم جاش هم خیلی تمیز و خوب بود با این که خسته راه بودی ولی بزور ما را راهی دریا کردی تا نصف شب لب ساحل بودیم و بعد برگشتیم خونه از خستگی شام و خوردی و خوابیدی، فردا صبح زو...
16 شهريور 1395

تابستان 95

گل پسر مامان از اردیبهشت که مدرسه اش تموم شد، تعطیلاتش هم شروع شد ولی مصادف شد با امتحانات مامانش برای همین همش مراعات مامانش و میکرد که بتونم درس بخونم ، بعد از امتحاناتم هم ماه رمضان اومد و باز مراعات بابا و مامانش و میکرد که اذیت نشن، تو این مدت هم کلاس ویلونش میرفت و برای اینکه حوصه اش سر نره باباش اونو تو کلاس کاراته ثبت نام کرد، هفته ای سه روز هم با سه تا پسرعموهاش میرفت کلاس، عسل مامان عاشق کلاسش بود برای اینکه با پسرعموهاش اونجا حسابی ورجه و ورجه میکرد، از خستگی هم شبهایی که می رفت کلاس خسته و کوفته میخوابید، تو این مدت هم دوبار جاده چالوس رفت، یکبار با بابامجیدش یکبار هم با مامانی و دایی مهدی اینا رفته بود، تو این فاصله هم چندبار بر...
2 مرداد 1395

نوروز 95

سال نو مبارک عزیز دل مامان نوروز امسال هفتمین سالی است که در کنار ما هستی و به زندگی من و بابا رنگ و بوی خاصی دادی، پسر گلم، امسال بهتر از سالهای قبل نوروز رو درک میکرد و پا به پای مامان و باباش تو همه کارها کمک میکرد، از خرید عید تا چیدن سفره هفسین و مخصوصا خریدن ماهی سر سفره که از اول اسفند میخواستی بخری، دائما از مامان و بابا سوال میپرسیدی که عید کی میشه، هفته سوم اسفند ماه تو مدرستون یه جشن بمناسبت عید نوروز گرفته بودن که از ما خواستن که با بابا بیام جشن مدرستون و هنرنمایی گل پسرمون و ببینیم، ولی چون بابا کار داشت گفت نمیتونم بیام برای همین مامانی و بابایی و دعوت کردی که بیان، روز جشنت مامانی و بابایی اومدن خاله سمیه و امیرمهدی هم...
18 فروردين 1395