قند عسل مامان و بابا

1

مسافرت تابستانی

عزیز دل مامان، امسال تابستون انقدر که درگیر کلاس کاراته و موسیقی بودی و چون چند وقت بود که بابا مجید ماشینشو فروخته بود ، فرصت نکردیم یه مسافرت خوب بریم ، تا اینکه روز جمعه بابا مجید گفت تا جاده یکطرفه نشده زود بریم شمال ، من و تو هم انقدر سریع وسایل و جمع کردیم نفهمیدیم چطوری سوار ماشین شدیم، دائما هم تو راه دعا میکردی جاده باز باشه ، از اقبال خوبت هم به موقع رسیدیم و از جاده چالوس که اونروز خیلی هم شلوغ بود رفتیم، یه آدرسی از دایی مهدی پرسیدیم و رفتیم همون جا شب اتاق گرفتیم جاش هم خیلی تمیز و خوب بود با این که خسته راه بودی ولی بزور ما را راهی دریا کردی تا نصف شب لب ساحل بودیم و بعد برگشتیم خونه از خستگی شام و خوردی و خوابیدی، فردا صبح زو...
16 شهريور 1395
1