قند عسل مامان و بابا

1

تعطیلات تابستانی متین 93

عزیز دل مامان تعطیلات تابستونی امسال خیلی بهت خوش گذشت، چون برای اولین بار یه سفر به مشهد داشتی که خیلی هم دوست داشتی بری به این سفر بابا مجید هم بهت حال داد و با هر چی دوست داشتی بردت، خیلی دوست داشتی سوار قطار بشی برای همین راه رفت و با قطار رفتی و راه برگشت هم هوایی برگشتی تو هر دو راه خیلی آتیش سوزوندی مخصوصا این که همسفرت هم معین بود با هم آتیش سوزوندیت دائما دعوا می کردید و به دقیقه نمی رسید که با هم دوست می شدید، یه ساک هم ماشینا تو رو با خودمودن بردیم، تو این سفر خونه پسر دایی بابا مجیدت دعوت بودیم پسردایی مهدی هم کلی باهاتون بازی میکرد و جاهایی که دوست داشتیت می بردمون خلاصه چون اولین سفر به مشهد داشتی می گفتن هر حاجتی داشته باشی بر...
11 شهريور 1393

اولین سفر در سال 93

قندعسل مامان پارسال روز زن مکه بود امسال هم قسمت شد که روز زن یه سفر به قم بره، یک شنبه صبح مامانی زنگ زد که دارن میرن قم اگه میخواهید شما هم بیایید متین مامان هم فکر کرد مامانش داره میره مشهد هی پشت سرهم میگفت بریم مشهد بریم مشهد ما هم راهی کرد و رفتیم البته بابا مجیدش سرکار بود و همراه ما نیومد ماهم با دایی مهدی و مامانی اینا رفتیم، خلاصه اولین سفر متین به قم بود و خوش گذشت قندعسل مامان وقتی وارد ورودی حرم رسید کفش هاشو درآورد و پابرهنه رفت، فکر کرده بود اونجا هم خونه خداست که از همون اول باید کفشاش در بیاره، سر این موضوع کلی خندیدیم بعدش رفتیم جمکران اونجا که رسیدم کلی شیطنت و بازیگوشی با مانی جون کردن که دیگه موقع برگشت از خستگی خوابشون ...
4 ارديبهشت 1393

سیزده بدر 93

سیزده بدر همه دوستان بخیر  امسال سیزده بدر طبق معمول برنامه ریزی خاصی نداشتیم و ساعت 10 صبح بود که خاله رویا زنگ زد و گفت که ما اومدیم بیرون شما هم بیایید. متین مامان هم با شنیدن این حرف کلی شیرین زبونی کرد تا اینکه حاضر شدیم با هم رفتیم پیش مامانی و بابایی، خاله ها و دایی مهدیش که خیلی هم خوش گذشت مخصوصا به متین که حسابی بدو بدو کرد خودش خیس آب کرد خاله رویا هم سه تا جوجه رنگی برای این سه تا وروجک خریده بود که متین و مانی این جوجه های بیچاره رو اونقدر دستمالی کردن که اگه نمیرن شانس اوردن، برای نهار هم جوجه زدیم و بعد هم آش ذغالی و.. خلاصه سیزده خوبی بود شب هم یه سر رفتیم خونه مامان معصومش با پسرعموش عماد کلی بازی کرد و شام هم اونجا ب...
14 فروردين 1393

سال نو مبارک

خدایا تورا سپاس میگویم برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای غمگین و دلگیر و بارانی ...... خدایا بابت تمام لحظه های شاد زندگی ام ..... برای خنده هایم خوشی هایم ...... و بهانه هایم برای گریستن ....... تو را سپاس می گویم خداوند مهر و ماه .... خداوند رحمان و رحیم ... برای تمام لبخند های محبت و امید بخش دوستان و برای دست های یاری رسان در وقت نیاز ....... برای تمام زیبایی ها ..... برای وچود گلها ..... ستارگان و ماه و خورشید که هستن تا ما باشیم ....... خدایا در این روزهای آغازین سال نو از تو میخواهم آنقدر ایمان به من عطا کنی تا هر آنچه در این سال بر سر راهم قرار میدهی ...... با امید و شجاعت بپذیرم و نومید نشوم ..... ...
11 فروردين 1393

متین و کلاس موسیقی

متین عزیزم بعد از تولد 4 سالگیت مامان و بابات تصمیم گرفتند که تو رو تو کلاس موسیقی کودک ثبت نام کنند تا هم سرگرم بشی و هم برای رفتن به مدرسه و ارتباط برقرار کردن با دیگران را بهتر یاد بگیری، عزیز دلم از مهر امسال تا الان که 21 دی ماه هستش تو الان حدود 3 ماه هستش که داری میری سرکلاس. قربونش برم که خیلی خوب همه نت ها را یاد گرفت و خودش با بلزش آهنگ می زنه ، قند عسلم مربیت که به بهناز جون معروفه گفته که دو هفته دیگه می خواد برای شما کنسرت بزاره و متین مامان هم با دوستاش قراره اونجا هنرنمایی کنه. ازت می خواهم کلی عکس بندازم که  وقتی بزرگ شدی حالشو ببری چندتاش هم حتما تو وبلاگت میذارم . امروز هم از کلاس که اومدیم برف میومد که خیلی حال...
21 دی 1392

جشن تولد وبلاگی

حالا نوبت شادی دلقک ها شروع کنید برای تولد متین جشن می گیریم حالا نوبت کیکه دسرهای خوشمزه به به     حالا نوبت کادو     امیدوارم به محمدمتینم و کوچولو های خوشگل خوش گذشته باشه، بای بای. بازم به من سر بزنید.   ...
25 مهر 1392

تولدت مبارک

عزیز دل مامان امروز 24 مهر روز تولدت هستش، قندعسلم چهار ساله شده، عزیزم امسال سالروز تولدت مصادف با عیدقربان شده امروز هم رفتیم یه بع بعی خوشگل قربونی کردیم دیشب هم خونه مامانیت یه تولد کوچلو برات گرفتیم چون بابا مجیدت عموش فوت کرده بود نتونستیم برات تولد مفصل بگیریم ولی همین هم خیلی خوش گذشت با خاله هات و داییت و مامانی و بابایت و کلی هدیه قشنگ. این دوتا از عکسهای قشنگت   ...
24 مهر 1392

تعطیلات تابستانی متین

متین عزیزم بعد از عید فطر بابا مجیدت دو هفته تعطیلات تابستونی داشت، تصمیم گرفتیم که هفته اول چون خیلی جاده ها شلوغ بود، جایی نریم بجاش هر روز برای تو یه برنامه داشتم، روز اول خونه مامانی رفتیم و روز دوم خونه مامان معصوم و روز سوم شهربازی سر خیابون روز چهارم خونه عمو مهرداد و روز پنجم رفتن به بازار  برای خرید  و روز ششم هم جمع آوری وسایل چون قرار بود با عمو حمید و عمو مهردادت بریم شمال ، فردای روزی که حرکت کردیم آویشه هم اضافه شد توی اتوبان فهمیدم که بابات اینا برنامه ریزی کردن که برن اردبیل تازه تو راه به من گفتن، من هم که چیزی زیادی برای این سفر طولانی همرام نبود. خلاصه اینکه چون عادت به ریز توضیح دادن سفرنامون ندارم اینکه یک شب آ...
4 شهريور 1392