محمدمتینمحمدمتین، تا این لحظه 9 سال و 2 ماه و 1 روز سن دارد

قند عسل مامان و بابا

جشن شب یلدا

عریزدلم، قند عسلم، مامانت درگیر امتحاناش بود فرصت نکرد زودتر بیاد به وبلاگت سر بزنه، ولی تو این مدت گل پسر مامان حسابی تو مدرسه پیشرفت داشته، تو این مدت هم برای برگزاری جشن شب یلدا تو مدرسه تون وارد گروه نمایش شدی و میخواستی برای روز جشن پیش همه نمایش بازی کنی، ولی بخاطر آلودگی هوا و سرما چند بار مدرسه ها تعطیل شد و برنامه تون یک هفته بعد از شب یلدا برگزار شد، اما چه جشن باشکوهی شده بود حسابی تدارک دیده بودن از گروه ارکس و مجری و سالن زیبا برای نمایش، تزیینات عالی..... خلاصه که همه چی عالی بود، بابا مجید هم اونروز مرخصی گرفت که بیاد هنرنمایی گل پسرشو ببینه، اگه اجازه میدادن حتما مامانی و بابایی هم میگفتم ولی فقط گفته بودن پدر و مادرها بیان. ...
26 دی 1394

اولین اردو تفریحی

به نام خدایی که عشق و آفرید عزیز دلم ، مهربون مامان تو دومین ماهی که به پیش دبستانی رفتی ، از طرف مدرسه تون میخواستند بچه ها رو به باغ وحش ببرن، از اونجایی که برنامه اشون سه هفته متوالی بخاطر هوای بارونی بهم خورد، بالاخره تا دیدن هوا خوبه برای روز بعدش برنامه باغ وحش رو گذاشتن، از اونجایی که اجازه میدادن مادرها هم همراه بچه هاشون باشن بابا مجید اجازه داد که همراه بقیه به این اردو بری. از شب خواب نداشتی بخاطر رفتن به باغ وحش، خلاصه فردا صبح زود از خواب آماده شدی همراه با مامان رفتی به مدرسه ات ، اونجا همه بچه ها آماده بودن تو هم از ذوق نمی دونستی چه کنی، سوار اتوبوس شدیدم از همون اول هم گفتی گشنه ام با دوستات شروع به خوردن تنقلات کردی، ...
28 آبان 1394

تولد شش سالگی متین مامان

عزیز دلم، قندعسلم ، گل پسرم تولدت مبارک امسال تولد متین مامان مصادف با دوم محرم بود، برای همین مامان آمنه یه هفته زودتر تولدتو تو خونه مامانی برات گرفت، از خوشحالی نمی دونستی چه بکنی، رفتیم با هم یه کیک خوشگل و شمع و فش فشه و بادکنک و خلاصه هرچی که خودت میخواستی برات خریدم ، برای شام هم مامانی لازانیا داشت البته مامان آمنه درستش کرد، مهمونای تولدت هم دای مهدی اینا و همه خاله ها به افتخار امیرمهدی و مانی ،مامانی و بابایی بودن ، انوشب با مانی و امیر مهدی یکم رقصیدیدو شمع فوت کردید، ورجه ورجه کردید تا اینکه نوبت کادوی تولدت شد، امسال برعکس سالهای گذشته همه حتی بابا مجیدت پول بهت کادو دادن بجز دایی مهدی که برات یه ماشین خوشگل خریده بوده که خد...
27 مهر 1394

اولین باری که گل پسرم به مدرسه رفت.

عزیز دلم، قندعسلم ، گل پسرم ، مدرسه رفتنت مبارک گل پسرم من امسال برای اولین بار وارد محیط مدرسه شد، امسال پسرم رفت به پیش دبستانی از اونجایی که متین مامان خیلی دوست داشت صبحها به مدرسه بره، مامان یه مدرسه که خیلی نزدیک خونه مون بود ثبت نامت کرد و برای شیفت صبح اسمتو نوشت، عزیز دلم، برای روز شنبه چهارم مهر سال 94 برای اولین بار با مامان آمنه و بابا مجید رفت مدرسه، از خوشحالی هم تو خیابون نمی دونست چه جوری راه بره. بابا مجید اول گل پسرم رو از زیر قرآن رد کرد، بعد تو مدرسه هم یبار دیگه مربیات از زیر قرآن ردت کرد، ایشالله که همیشه تو تمام دوران تحصیلت خدا یاورت باشه گلم، الان هم که حدود ده روز که از مدرسه رفتنت میگذره، هر روز خودت سر ...
13 مهر 1394

سفر به آنتالیا

عزیز دل مامان هفته پیش سه شنبه بابا مجید برای آنتالیا بلیط گرفته بود که با عمو حمید فرداش حرکت کنیم بریم، تو هم از خوشحالی نمیدونستی چه کار کنیم. خلاصه اینکه تو این سفر زیبا متین مامان تا تونست صبح تا غروب دائما تو آب بود، طوری که الان هر وقت نگات می کنیم خنده مون میگره، انقدر که برنزه شدی، میخواستیم از آب بیرون بیاریمت باید هزار تا داستان برات تعریف میکردیم تا راضی میشدی بیایی بیرون، تو این سفر هفت روزه که خیلی هم بهت خوش گذشت، یه سورپرایز عالی بابا مجیدت برات داشت اونم کنسرت معین بود، که وقتی بابا بهت گفت نمی دونستی چکار کنی، شب کنسرت هم از ذوقی که داشتی یه لحظه هم پلک نمیزدی مثل آدم بزرگا تا ته کنسرتو نشستی نگاه کردی، دوتا از آهنگ هایی...
20 شهريور 1394

جشن اختامیه دوره فلوت قند عسلم

متین مامان ، عزیز دلم بعد از دو سال که کلاس موسیقی کودک . طی کردی، بالاخره تو هفته سوم مردادماه سال 94 تو دوره فلوت هم با موفقیت به پایان رسیدی و یه جشن برای بچه هایی که این دوره را کامل گذروندن تو آموزشگاه برپا کردند، که هم برای پدر و مادرها هنرنمایی کنید و هم یه تقدیرنامه موفقیت به بچه ها بدن. گل پسرمن هم که ماشالله خیلی بااستعداد هستش تو این کنسرتش حسابی هنرنمایی کرد و کلی آهنگهای قشنگ رو با دوستات برای اون همه جمعیت با فلوت زد، در آخر کنسرت هم مربی خواست هر کی دوست داره به تنهایی بیاد یه شعر و با فلوت بزنه و بخونه، عزیز دل مامان هم زود رفت اون بالا و آهنگ (گرگها میشن پیدا) رو زد و خوند، در آخر هم تقدیر نامه ها رو به همه بچه ها دادن...
31 مرداد 1394

نوروز 94

سال نو مبارک امسال ششمین سالی که قند عسل مامان و بابا نوروز و جشن میگیره، عزیز دلم دوست دارم وقتی بزرگ شدی همیشه شور و شعف به نوروز مثل کودکیت باشه، همیشه از ته دل خوشحال باشی آرزوهات همیشه بهت نزدیک و دستیافتنی باشن، همیشه مثل دوران کودکیت هر چی از بابا و مامان خواستی بتونن برآورده کنن. عزیز دلم یک هفته به سال نو کنسرت میان ترم فلوت داشتی، طبق معمول قندعسلم مثل یه تک ستاره درخشید، مامان و آویشه هم اومده بودن تو رو تشویق میکردن که یکدفعه بابا مجیدت هم از سر کارش مرخصی گرفت اومد با اومدش دنیا را بهت دادن یه کادو خیلی خیلی بزرگ هم برات آورده بود که دل تو دلت نبود ببینی توش چیه، بعد از کنسرت هم هر روزی که به سال نو نزدیک می شدیم برای تو ع...
12 فروردين 1394

متین و کلاس موسیقی

متین مامان حدود یک سال و نیم که به کلاس موسیقی میره، خیلی هم ماشالله علاقه نشون داده، یک سال اول بلز میزد و خیلی خوب یاد گرفت و دوتا کنسرت هم تو آموزشگاهشون برای والدین گذاشتن متین مامان هم با دوستاش برامون هنرنمایی کرد، از مهر امسال هم داره دوره های فلوت و میگذرونه کمی سختر از بلز هست ولی گل پسرم به خوبی یاد گرفته، آخر این ماه کنسرت فلوت داره خلاصه اینکه پسر مامان کل هفته رو لحظه شماری میکنه که شنبه که شد بره پیش دوستاش با هم فلوت بزنن. عزیز دل مامان ایشالله تو تمام مراحل زندگیت موفق باشی. ...
7 آذر 1393

محرم 93

ارباب صدای قدمت می آید / هنگامه اوج ماتمت می آید ما در تب و تاب غم تو می سوزیم/ یک روز دیگر محرمت می آید عزیز دل مامان باز محرم شد، تو کم کم معنی محرم رو بهتر می فهمی، دیشب شب تاسوعا پا به پای هیئت می رفتی و با اون دستای کوچلوت زنجیر می زدی تا آخرش هم عزاداری کردی و خسته نشدی خدا پشت و پناهت باشه عزیزم ، امروز هم صبح رفتیم خونه مامانی مثل هرسال حلیم نذر داشتن، رفتیم نذری گرفتیم و برگشتیم تا شب بابا مجیدت به هیئت برسه چون وقتی می خونه تو هیئت تو از همه بیشتر حال می کنی و میری پیشش یه لحظه ولش نمی کنی پا به پای بابات قدم بر میداری و زنجیر میزمی قربونت بشم من. اینم چندتا از عکسهای متین در ایام محرم ...
12 آبان 1393

تولد پنچ سالگیت مبارک

بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست، و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت، عزیز دلم تولدت مبارک قندعسلم مامان، امسال بابا و مامان میخواستن یه تولد سه نفره بگیرن و مثل همیشه خونه مامانی یه کیک بخریم پیش خاله ها و دایی عزیزت یه تولد کوچولو بگیریم اما روز تولدت دوستای مامان اومدن خونه ما و چون همشون مثل تو یه کوچولوی خوشگل داشتن یه کیک هم گرفتیم بعد یه جشن تولد برات گرفتیم کلی با دوستات سروین و طاها حال کردی، البته معین هم اومد برات یه اتوبوس خرید که دوسش داشتی کلی جیغ و دست زدیم هم به تو خوش گذشت هم به مامان و باباها، خلاصه اینکه گل پسرم فردا تولدت هم شب رفتیم خونه عشقت یعنی مامانیت اونجا هم یه کیک بردیم و مانی و امیر مهدی هم بودند بازم کلی جیغ و دست ...
27 مهر 1393